آخرین اخبار سایت

سیمرغ...  

 
                                   
سیمرغ بلورین را نمی گویم.. ، شاید هم سی نباشه ! به سه چهار تاش هم راضی هستم
چه ربطی داره ؟
نمی دانم...
 
هرگز متوجه نشدم چرا اینقدر می ترسند ، یکی می گفت ذاتا ترسو هستند ، اما با همه این حرفها چرا در میان انسانها زندگی می کنند.خوابگاه فعلی من یک مجتمع چهار طبقه ای است که من در طبقه دوم آن جایی که مشرف به کوچه ای نسبتا آرام هست زندگی می کنم.هر بعداظهر که بدانجا می روم برای اینکه بوی نای ناشی از عدم حضور در اطاق

ادامه مطلب  

اطلاعیه  

سلام ...
بنا به درخواست شما خوانندگان محترم مبنی بر گرد و خاک وبلاگ و آغاز دوباره فعالیت وبلاگ در قالب رمان های امیر رسایی تصمیم گرفتیم دوباره بنویسیم ...
اما نوشتن من باید همراه با استقبال شما باشه ...
تا الان داستان های حس عجیب و حنا به طور کامل در دنیای مجازی منتشر شده و مورد لطف شما هم قرار گرفته تصمیم داریم داستان راز رو براتون پست کنیم ...
عزیزانی هم که تازه به جمع ما پیوستن این وبلاگ رمان هست اگه واقعا خواننده هستید نظر بذارید و بگید چه سبک د

ادامه مطلب  

فاطمه ميساكي خواهر عزيزم  

بچه ها فاطمه ميساكي خواهر عزيزم مرد
ما خواهر بوديم بدون اون خيلي ناراحتم و تارو هم خيلي ناراحت بود من الان از بچه هاي خواهرم دوقلوها تاي و تارا دارم مراقبت مي كنم خونمون خيلي شلوغ شده ولي تو قلبم احساس مي كنم تنهام بدون خواهرم ولي وقتي به تاي و تارو نگاه مي كنم به قيافه ي مظلومشون به اون صورت كودكانشون خواهرم رو مي ببينم تارو  رفته تا كمي تنها باشه و آروم بششه من هم با تنها يادگاري هاي خواهرم يعني  تاي و تارو دارم زندگي مي كنم
تاي و تارو خيلي ن

ادامه مطلب  

ادامه ي داستان قبليم...  

خب امروز هم مي خوام آپ كنم براتون اون هم يه داستان.......ادامه ي داستان قبليم........
خب بچه ها تو داستان قبلي گفتم كه فهميديم يه حسي بين من و جان هست بعدش من تا دو هفته رفتارم عجيب بود تا كسي با من حرف مي زد عصباني مي شدم واكي مي گفت نيوشا تو چت شده؟؟؟؟؟هيچ مي فهمي چي كار مي كني ؟؟؟يه دفعه برگشتم به واكي گفتم داداش ما كي از ژاپن مي ريم؟؟؟واكي گفت ولي براي چي آجي مگه اينجا بده؟هفته ي ديگه ولي چي شده؟من يه دفعه اشك تو چشمام جمع شد گفتم چي؟؟؟؟؟؟بعد با گر

ادامه مطلب  

فرخزاد : کیمیایی داستان بافته است  

گفت و گوی اخیر مهرداد حجتی با مسعود کیمیایی که پس از چاپ در شرق بازتاب های زیادی در فضای مجازی یافت ، همراه با تحریف و انتساب هایی از سوی کیمیایی بوده است . کیمیایی علاوه بر انتقاداتی به محمود دولت آبادی ، خود را برادر صیغه ای فروغ فرخزاد (پس از مرگش) معرفی کرده است .
مسعود کیمیایی در این زمینه گفته است:
«فروغ فرخ‌زاد در حادثه رانندگی سرش به جدول می‌خورد و کشته می‌شود. باید فردا برویم از پزشکی‌قانونی جنازه‌اش را تحویل بگیریم و تشییع کنیم. ات

ادامه مطلب  

خانمی  

داستان دو برادر و یک خانواده............از بچگی با هم تفاوت داشتند یکی به موسیقی علاقه داشت یکی به خبرنگارییکی دوست داشت در خفا کار کند یکی در دید.یکی دوست داشت همه تصویرش رو ببینند دیگری دوست داشت هیچ تصویری از وی منتشر نشودبله دوستان این است داستان دو برادر هنرمند یکی خبرنگار واحد مرکزی خبر حسینی بایو دیگری هنرمند با استعداد و خوش ذوق ارنجمنت بای ( arrangement by )خواهر آنها " استند بای " و پدر آنها "های بای " بود.

ادامه مطلب  

اگه دیونه نشدی بگو!  

از یه دیوونه پرسیدن چرا دیوونه شدی:
گفت من یه زنی گرفتم که یه دختر 18 ساله داشت ، دختر زنم با بابام ازدواج کرد . در نتیجه، زن من ، مادر زن پدرشوهرش شد. از طرفی دختر زن من که زن بابام بود ، پسری به دنیا آورد که میشه برادر من و نوه ی زنم ، پس نوه ی منم میشد . در نتیجه من پدر بزرگ برادر ناتنی خودم بودم . چند روز بعد زن من پسری به دنیا آورد که زن پدرم ، خواهر ناتنی پسرم و مادر بزرگ او شد . در نتیجه پسرم، برادر مادربزرگ خودش بود، از طرفی چون مادر فعلی من یعنی

ادامه مطلب  

روزشمار هزارویکشب شهرزاد، شب بیست و دوم  

جواب نهاییپس از یک ماه انتظار ، دیگه گفتیم خودمون دست به کار شیم بهتره! اولش قرار بود خانواده طرف قاضی منو به تنهایی برای مذاکره خصوصی و آشنایی بیشتر احضار کنن که متاسفانه خبری نشد و سپس برادر بزرگ منو دعوت به گفتگو کرد و از اون زمان دیگه خبری نشد!اما ... طبق اخباری که به من می رسید نتیجه مذاکره با برادر بزرگ مثبت بود و بطور کلی پدر خانواده هم دید خنثی رو به مثبت داشت. تا اینکه خواهر بزرگ شهرزاد بالاخره تونست فکر پلیدشو عملی کنه و نظر مردان خانو

ادامه مطلب  

روزشمار هزارویکشب شهرزاد، شب نوزدهم  

اولین گام :دیشب با خواهر بزرگ حرفیدیم و قرار شد که امروز با خانه شهرزاد تماس بگیره.! فی القصه بگویم که خواهر گرامی ساعاتی قبل تماس گفته و گفتگویی با مادر شهرزاد خانم داشته که نتیجه آن پیگیری در چند روز آینده شد!و از قضا یکی از خانمهای فامیل که در چند شب قبلی داستان شهرزاد قصد همکاری با ما را داشت ( همان شب گفتگو با پدر) نیز من باب احوالپرسی با مادر زن آینده ام ( خخخخ) نیز به خانه شان زنگیده و سرانگشتی هم به داستان ما نشان داده است . تا به اینجا که خ

ادامه مطلب  

تقدیم به کسی که مثل خواهر دوسش دارم......  

 

نمیدونم چطور شد که زندگیم رو واسش تعریف کردم،ولی اینقد مهربون و عزیز بود که با شنیدن صداش ودیدن عکسش یاد عزیزم افتادم که دیگه توی این دنیا نیست،،،سرنوشت های زندگیمون بعضی جاهاش مث هم بود،و هر کدوم ی جورایی......چی بگم خدا جز شکر کردنت،شاید توی زندگیم ب هر کسی اعتماد نکردم و نتونستم درد و دل کنم جز خدا ولی حالا ی عزیزی هست که با همه مشکلات زندگیش ب حرفام گوش میده و دلداریم میده،،،و میگه خدا بزرگه،آره درسته بزرگه و اونقد بزرگه که یکی مثل رها ر

ادامه مطلب  

دبه ترشی ...  

 
عاغا من یه خواهر دارم حسابداری خونده الان تو خونست بیکاره 
هیچ کدوم از فرمولا هم یادش نمیاد به کارشم نیومده تازه از همه مهمتر ازدواجم نکرده 
اونوخت رفیقم میگه برم حسابداری هر چی عاقبت خواهرمو گوشزد میکنم میبینم تریپ 
گوش مخملی برداشته... بدبخت میترشی ... میتــــرشـــْی ... گاوه 
نمیفهمه
 

ادامه مطلب  

هلال اول: آیات 62 تا 69 سوره بقره  

موضوع:داستان قتل جوانی در قوم بنی اسرائیل و کشف راز قتل توسط یک گاو ماده
در تفاسیر این آیه نکته بسیار جالبی از امام رضا علیه السلام نقل شده که نکته ای کاربردی و فراموش شده در زندگی روزمره ماست.
داستان طولانی است تا آنجا که صاحب گاو جوانی است که بخاطر احترام به پدر پیرش معامله پر سودی را از دست می دهد و خداوند به واسطه احترامی که این جوان به پدرش گذاشت سود چندبرابری را از طریق فروش این گاو نصیبش کرد.
یادمان نرود حتی نگاه با محبت به پدر و مادر عبا

ادامه مطلب  

نقطه روشن پیاده رو  

همیشه دوست داشته ام با آدم هایی که هر روز از مقابلم در پیاده رو رد می شوند ، حرف بزنم . میخواهم ازشان بپرسم وقتی که برای اولین بار نگاهشان به من افتاد چه حسی پیدا کرده اند و چه حدسی زده اند و دوست دارم که آن ها هم همین سوال را بپرسند و کسی که با نگاه ممتدش مرا نگاه می کند کنجکاویم برای سوال پرسیدن از او زیادتر می شود . وقتی که یک آقای حدودن چهل ساله با کت و شلوار رسمی و چهره ای اخم آلود در خیابان راه می رود ، دلیل اخم آلود بودنش چه می تواند باشد؟ یک

ادامه مطلب  

داستان خلقت زن توسط خداوند  

داستان خلق زن توسط خداوند
 
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.فرشته‌ای ظاهر شد و عرض کرد: “چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟”خداوند پاسخ داد: “دستور کار او را دیده‌ای‌؟باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.بوسه‌ای داشته باشد که بتواند هم

ادامه مطلب  

یک داستان زیبا  

دختری بود زیبا اسیر پدری عیاش که شغلش فروش شبانه دخترش بود ....روزی دخترک گریان از خانه گریخت نزد
حاکم شهر پناه گرفت و قصه خود بازگو کرد حاکم او را نزد زاهد شهر به امانت سپرد تا در امان باشد اما جناب
زاهد هم در همان شب اول دختر را..
دختر نیمه شب نیمه برهنه به جنگل گریخت در راه چهار پسر مست اورا در نزدیکی کلبه خود یافتند از او پرسیدند:
در این زمان ، در این جا ، با این سرما با این وضع این جا چه می کنی؟؟؟
دختر از ترس بیشه ها جنگل قصه ی خود را برای آنها

ادامه مطلب  

عناصر داعش در نزدیکی مرزهای ایران  

عناصر داعش در نزدیکی مرزهای ایران
 
 
شبه نظامیان گروه تروریستی داعش که در استان دیاله در شرق عراق حضور دارند، به منطقه‌ای در نزدیکی مرز ایران گریخته‌اند.

 به گزارش سرویس سیاسی جام نیوز http://jamnews.ir/ ، شبه نظامیان داعش روز شنبه (۷ تیر) در منطقه ترکمن نشین سعدیه در استان دیاله به سمت کوهستان‌های حمرین که در نزدیکی مرز ایران با عراق واقع شده، گریختند.
 بنابر گزارش پرس تی‌وی، نیروهای مسلح عراقی به همراه گروه‌های قبیله‌ای استان دیاله عملیات گ

ادامه مطلب  

یا حسین  

وقتیکه سائلی برود بر در کریم
آوار میشود غم او بر سر کریم
آقا کریم و کرببلایم نمیبرد؟!!!!
آواره می دوم به سوی مادر کریم
مادر کریم و کرببلایم نمیبرد
آواره می دوم به سوی خواهر کریم
خواهر کریم و کرببلایم نمیبرد
آواره می دوم به سوی دختر کریم
دختر کریم و کرببلایم نمی برد
فریاد می زند بخدا نوکر کریم ای خاک بر سرم همه رفتند کربلا
بی بال و بی پرم همه رفتند کربلا ای کاش پیش چشم تر خواهر کریم
دیگر به زیر پا نرود پیکر کریم
در بین قتلگاه زمین میخورد ولی


ادامه مطلب  

 

+دیشب نیت کردم زودتر بیدار شم
اما انگار به دل خواهر افتاد
5 و 45 دقیقه اومد تو اتاق و گفت دیره اما من دلم نمی خواد بیام
خیلی خوابم میاد
منم وقتی ساعتو فهمدیم مثه فنر بلند شدم
هرچی باشه هم نیت کرده بودم برم و هم اینجا گفته بودم و اگه نمی رفتم ضایع می شدم
و هم بعد از یه سال تحصیلی داشتم میرفتم!
خلاصه منم محکم گرفتم و گفتم خواب همیشه هست! برگشتی جای 1 ساعت، 4 ساعت می خوابیم!
دیگه خواهر رو هم روپا کردیم
رفتیم به سرویس برسیم
الحمدلله راننده هم خدا خیرش ب

ادامه مطلب  

غروب شلمچه!(۱۲)  

غروب شلمچه! از یادم نمی روی حتی اگر همه ی غروب های بعد تو دست به دست هم بدهند تا نزدیکی خورشید آسمانت را در ذهنم دورتر نقاشی کنند! یادت هست لحظه آخر چند بار برگشتم! می خواستم یک وجب بیشتر خاک تو را به یادگار ببرم هنوز عکس هایت را دارم هنوز آن مشت خاک را ...
مژگان-تیرماه ۹۳                                                       

ادامه مطلب  

دردسرهای ماه رمضونی !  

 
امروز موفق به کشف ضد حال ترین و  رو اعصاب ترین آدم زندگیم شدم *... " خواهر وسطی خانوم " ...
 
* حواسم نباشه روزه ام و یه شوکول بردارم که بزارم دهنم ; خواهر بزرگوار  اعلام بکنه که : مگه تو روزه      نیستی ؟!!!
 
                                                            ***  
 
+ توصیه می کنم هیچ وق بعد از افطار زردآلو نخورین ... 
+ گلاب به روتون ,  لامصّب هیچ چی بدتر از اجابت مزاج  ِ مُذاب نی ...
+من ِ محبوس در توالت ...
+ پاهام خواب رفت از بس زل زدم به سنگ سفید توالت ... 
+

ادامه مطلب  

ترســـــــــــــــــــــــــــــــــناک  

 
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا که فقط ۱۲ کلمه است داستان زیر است که نویسنده‌اش مشخص نیست !
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟
شاید به ظاهر زیاد ترسناک نباشد اما فکر و هوشی که تنها با ۱۲ کلمه بشه یک داستان ترسناک خلق کرد خودش یک نوع هنرمندی هست -
واسه همین تصمیم گرفتم این مطلب رو بزارم براتون – برای من که جالب بود امیدوارم برای شما هم جالب بوده باشه !!!

ادامه مطلب  

گنجشک و آتش  

گنجشک و آتش - گنجشک و آتش
http://www.amry.blogsky.com/

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !


ادامه مطلب  

خوش آومدی!  

سلام!
به این وبلاگ خوش اومدید!
با توجه به تعداد زیاد وبلاگ هایی که وجود داره احتمال اینکه یه نفر وارد این وبلاگ بشه خیلی کمه و نزدیک به صفره! امروزه اینقدر تعداد وبلاگ ها زیاد شده که احتمال باز شدن یک وبلاگ توزیعی تقریبا پیوسته پیدا کرده و به صفر میل می کنه... این به صفر "میل کردن" واسم خیلی مهمه. یه بار سر کلاس کلی با معلم جبر و احتمال سال سوم صحبت کردیم که در حالت پیوسته احتمال دقیقا صفر نیست بلکه به صفر میل می کنه و الان می دونم که حرفم درست بو

ادامه مطلب  

من خدایی دارم...  

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در آن بالاها !
مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست
گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !
او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...

ادامه مطلب  

 

دل سپردن دست او دیوانگیست
اه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر می کردم که او یار من است
نه فقط در فکر آزار من است
یک شب آمد زیرورویم کردو رفت
بغض تلخی در گلویم کردو رفت
مذهب او هرچه باداباد بود
خوش به حالش که اینقدر آزاد بود
بی نیاز ازمستی می شاد بود
چشمهایش مست مادر زاد بود
یک شبه از عمر سیرم کردو رفت
من جوان بودم پیرم کردو رفت

ادامه مطلب  

تلافی های من با خواهر شوهر  

سلام به روی ماه دوستان گلم
خیلی وقته که نیومدم اپ کنم میدونم
یه شب اومدم تا ساعت ۳ تایپ کردم یه دفعه این کامی بیشعور قاط زد و منم قاط زدم  و از طرفی همسری داره کارای پایان نامشو میکنه همش چسبیده به کامپوتر
خب بهانه دیگه بسه ،جونم براتون بگه که خواهر شوهرم ۸بهمن قرار بود زایمان کنه
شب قبلش من و همسر داشتیم شام نیمرو میخوردیم که  حرف زایمان خواهر شوهر شد و همسر گفت که میخواد ملاقات خواهرش بره
اقا ما رو میگید امپرمون رفت رو هزاررررررررررر چرا

ادامه مطلب  

عشق چيست؟  

به نام خدا
.
بچه ها يه داستان دست گرفتم بنويسم كه فعلا از سروتهش خودمم خيلي خبرندارمو ميخوام لحظه اي پيش برم. فك كردم بتونم اينجوري تابستونم سرگرم شم. شايد داستانه بعضي جاهاش واقعي باشه اما از اساس همه چي تخيليه. مثلااگ حرف از زيستو معلم زيست ك يحتمل سكويا باشه زدم معنيش اصلا اين نيس ك داستان واقعي باشه ها. خصوصا ك معلم زيسته كلا هيچكاره استو فقط واسه نمك داستان  وارد داستان كردمش.
راستي براي اسما كاش كمك كنين.
اسم داستان.اسم شخصيتا... اسم پسر چ

ادامه مطلب  

آتشفشان  

اگر گهگاهی دود می کنم
اگر گهگاهی می لرزانم
اگر گهگاهی می سوزانم
دست خودم نیست
دورنم آتشفشانی است که خود از درون می سوزم
و آن هنگام که طاقتم  سر می رود
اول کمی دود می کنم
بعد کمی می لرزانم
و بعد همه چیز را به آتش میکشم
تا کسانی که در نزدیکی من با آرامش زندگی می کنند و از حال من بیخبرند
بدانند دورنم در حال سوختن است
همین

ادامه مطلب  

پژوهشی در داستان "شاه و کنیزک" مثنوی معنوی  

داستان شاه و کنيزک نخستين داستان مثنوی و نخستين سخن مولوی پس از ذکر ماجرای نمادين و تمثيلی نامۀ نی است.
به احتمال قوی به سبب قرابت زمانی و مکانی نی‌نامه با اين داستان، يکی از
جدی‌ترين داستانهای مثنوی است و همان گونه که مولوی تمام آن را که در مثنوی
بيان آن را در نظر داشته، در نی نامه بيان کرده است1،
در اين داستان نيز غالب اصول و عقايد مربوط به جهان بينی، تجارب روحانی و
حياتی و ماجرای روح آدمی در جسم را در قالب داستانی تمثيلی بيان کرده است.
د

ادامه مطلب  

معرفی کتاب برای نوشتن داستان و رمان  

راهنمای نوشتن داستان کوتاه ترجمه ی مریم اسکندری نشر رسش
داستان نویسی ابراهیم یونسی نشر نگاه
قصه نویسی رضا براهنی نشر البرز
راهنمای داستان نویسی ،عناصر داستان، ادبیات داستانی، راهنمای رمان نویسی جمال میر صادقی نشر سخن و عرق ریزان روح جمال میر صادقی نشر نیلوفر
رمان به روایت رمان نویسان ترجمه دکتر علی محمد حق شناس نشر مرکز
فن رمان نویسی ترجمه محمد جواد فیروزی نشر نگاه
بیست و هشت اشتباه نویسندگاه محسن سلیمانی نشر سوره مهر
راوی وحید رنجبر
نو

ادامه مطلب  

 

دعوای بدی با خواهر شوهر کوچیکه کردم....از دست خودم عصبانیم چون احمقانه بحث کردم  و شهابم ازم ناراحته اما نمیدونم میاد روزی که دلم باهاش صااف شه یا نه......خیلی بی ادب برخورد کرد تو شرایطی که من مودبانه داشتم  از دلخوریام میگفتم.....وای که چه خرم که  انقدر الکی بحث کردم....اصلا چرا محلش گذاشتم.......احساس حماقت میکنم....

ادامه مطلب  

گزارش جلسه 11 خرداد 93  

*اولین دوره جایزه ادبی اوسنه*
از کجا بدانیم داستانی داریم برای نوشتن؟ اهمیت پایانِ یک داستان چقدر است؟ چگونه خود منتقدِ خودمان باشیم؟ خود منتقدی چیست؟ اهمیت بازنویسی در یک داستان؟ بازنویسی یک داستان چه هنگام تمام می شود؟ ویرایش باید روی چه قسمت‌هایی از داستان انجام گیرد؟ قضاوت، آری یا نه؟ اهمیت وجود انفجار در داستان؟ انواع انفجار؟ چگونه یک خواننده بی‌میل را سرِ ذوق بیاوریم؟ کدام صحنه‌های داستان‌مان را دوست داشته باشیم؟
اگر فکر کرده‌

ادامه مطلب  

انتخاب کار برترِ کارگاهی  

سلام، طبق برنامه و برای به سرانجام رساندن اولین کارگاه داستان با شیوه جدید که قرار است ختم شود به انتخاب کارِ برتر کارگاهی، داستان هایی را که تا کنون فرستاده شده اند بدون نام نویسنده‌شان و به ترتیب زمان دریافت شماره گذاری کرده و در ادامه مطلب این پست قرار داده‌ام، از امروز دوستان فرصت دارند داستان ها را بخوانند و پس از انتخاب داستانی که دوستش دارند، شماره آن‌را در خاطر نگه داشته و روز یکشنبه در جلسه انجمن به آن رای‌ بدهند(کاملا واضح است ک

ادامه مطلب  

داستان نویسی  

به نام خداوند جان و خردبا درود و احتراماز
همه دانشجویان که آثار ادبی دارد از جمله داستان نویسان دعوت می شود تا
آثار خود را جهت نقد و تحلیل جمع آوری و مکتوب نمایند. این جانب با همکاری
خانه ادبیات افغانستان و مسول بخش داستان خانه، داستان نویسان مطرح و موفق
کشورمان ، قرار بر این شده است تا آثار جمع آوری شده را جهت بررسی و نقد
بهتر و شکوفا شدن استعدادها، ارسال نماییم و یک جلسه برای نقد و ارائه
حضوری هماهنگ شود. امید است قشر فرهنگی دانشجو، قدم ه

ادامه مطلب  

مر حومه سقری شهرکی مادری که فرزند رزمند ه اش راندید و قلبش در این آرزو ایستادن گرفت  

مرحومه سقری شهرکی مادر رزمنده دلاور دوران جنگ حاج صابر بدیل فرزند محمد حسین از نهور است بدیل صابر تک فرزند است نه خواهر دارد و نه برادر بعد از اتمام تحصیل به استخدام ارتش جمهوری اسلامی ایران در سال 1347 در آمد با اغاز جنگ این مرد خسته نا پذیر هر 4 ماه فقط 4 روز به منزلش زاهدان می آمد پشتیبانی جنگ و تدارکات جنگ - اعزام در ایجاد استحکامات خط مقدم از کار نامه اوست اما در   آبان ماه 1365 ایشان قرار بود به زاهدان بیاید و 4 ماه مادر انتظار دیدار داشت با شن

ادامه مطلب  

 

این امتحانای کوفتی تموم شدن. خوشحالم..
اما مهم ترین چیز امشب، کنکور فردا صبح زهراست...
که بیشتر از شب کنکور خودم استرس دارم
حقش خیلی جای خوبیه اما چند بار بهم ثابت کردی خودت بهترین رو می دی 
 
پس می سپرم دلمو و خواهر گلمو به خود مهربونت..
هاشو داشته باش..
 
 
پ. ن: کارگاه هشت صبح فردا رو کجای دلم جا بذارم؟؟؟

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1